تبليغاتX
My Dreams

My Dreams

A bout my dreams...my love

آخرین شب....

آخرین شب زندگیم امشبه!امشب دیگه برای اخرین باردارم میرم.میرمودیگه هم برنمیگردم!امشب اون برای همیشه رفت!امشب خیلی چیزهاروفهمیدم،اینکه بهترین دوست آدم خیانت میکنه.

امشب بایددیگه همه چیزوفراموش کنم.بایدپنجره ی اتاقشوفراموش کنم.امشب اون رفت.یعنی مجبورشد.ازامروزبه بعد دیگه نمی یام.می خوام برموبمیرم!۲۰فروردین تولدشه.ولی حیف که من نیستم!

همه گوش کنید که قصه ی پنجره ها خیلی بدتموم شد.

وهمینجامیگم خیلی دوسشدارمومیسپارمش دست خدااااا......

قصه ی پنجره ها،ایمان قلبم،برای همیشه خداحافظوتولدت مبارک.

۵فروردینوفراموش نکنید،روز مرگ زینب....

خداحافظ همین حالا... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 20:9  توسط zeynab  | 

ماکیستیم؟ماچیستیم؟

من چه هستم برروی این کره ی خاکی

یک بشریایک آدم پرازناپاکی

انکه تاشب گناه راپیشه کرد

شب گشت ودرمیان سیاهی گریه کرد

آنکه تاآمدبورزد مهری اندراین جماعت

همه ساده ترکش نمودند،به رسم عادت

من کیستم؟من چیستم؟

من همهان دخترک تنهاوبی کس هستم

من همانم که تابودروزغم بود

روزتنهایی وحسرت بود

آنکه جاماندازدوستان ورفیقان

پس بردنش درسرزمین بی کسان وغریبان

ماکیستیم؟ماچیستیم؟

ماهمان بیچارگان عالمیم

 ماهمان کوچه های بی نشانیم

ماهمان تنگ ها بی ماهییم

ماهمان چشم های پرازاشک واهیم

ماهمه تنهاییم وتنهامیمیریم دراین دنیا

کسی برسنگ قبرمان اشک نمی ریزد حتی ازروی ریا

آنان که تادیروزدم از رفاقت می زدند

برای دیدن ما وقت وساعت می زنند

ماکیستیم؟ماچیستیم؟

ماآیینه ایم ازجنس غربت

که افتادوشکست درقفس صحبت

ماکتابیم پرازگلایه وشکایت

پس درکتابخانه ماندبه رسم عادت

مابایدبرویم ،هیچ کس دریادمانیست

این هم سهم ماست،شکرت خداعالیست

مادرسکوتیم تاابدبی صدای بی صدا

هیچ کس یادی ازمانخواهدکرددرخاطره ها

ما،نمی دانیم چه هستیم وکه هستیم؟

ماتنها می دانیم تنهاترینیم تاابدبرروی زمین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 13:35  توسط zeynab  | 

سکوت!

گاه سکوت ازهزاران حرف بامعناتراست

آنگاست که حس میکنی این دل میان غربت است

شایدزندگی خوب باشداما

زین حقیقت ها همه دل ها غمگین است

هرکه آمدازصداقت گویدمیان سرزمین

به گناه دیوانگی زیرانگشت اشاره است

گفتیم زمانه اموخت رسم زندگی

امازمانه هم زغم های سرزمین مابی تاب است

می خندندازظاهرومی گرینددرباطن

آری این باشدوضع ماکه دل هاصادق است

سپیده دم ای کاش نمی آمدپس شب سیاه

چون این گونه قلب شکسته درمیان سیاهی پنهان است

سکوت چه داردکه همه درآن می گریند

شایدخداخواسته که این دل ها غمگین است

غم راتودردل انداختی ولی افسوس

من هنوز ذهنم درحال باورعشق است

زندگی بیمارکردمارابه دردجنون

چه کنیم که دوای دردماتنهادرقبرستان است

تانگاه کردیم دیدیم رخت سفید برتن

گفتنداماده شویدکه حال وقت رفتن است

حدیثی،سخنی،شعری بگویید

که برای رفتن شما وقت تنگ است

هرکه گفت مطلبی برای خویشتن

من چه کنم که وجودم درپی بیگانه ای دگراست

گفتندبگو،زمان به سرامدبایدرفت

گفتم خدایا،یارسلامت وحال من بی قراراست

گفتندچرااینچنین گویی،اوکه رفته

گفتم سکوت می کنم امابدانیداین دل برای اوتاابد صادق است 

همه رفتیم رخت سفیدبرتن

نزداو ویارانش که خدای حاضراست

همه راپرسیدندبگوچه کرده ای دردنیا؟

که اینگونه چهره برافروخته است

تک به تک گذشتندتاکه رسیدبه من

همان که ندانست چرااین دل غمگین است

تاآمدم سخن گویم خدایا

گفت گاه سکوت ازهزاران حرف بامعناتراست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 13:17  توسط zeynab  | 

زینب با یه عالمه حرف تودل...

سلام!

من تو تمامه عمرم دروغ نگفتم ولی اون باور نکرد.تنها امیدوارم شما باورم کنیدچون میدونم یه روز اون اینارو می فهمه.

عشقم،باورم کن که خستم

باورم کن که دیگه طاغت ندارم

اگه یه روزی رفتموساده مردم

بدون تاپای جون عاشقت بودم 

واین هم داستانه من....

منتظرم باشید!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 21:56  توسط zeynab  | 

قصه پنجره

قصه پنجره...

مثل همیشه اومده بود پشت پنجره!دوستم گفت بخدا این یه چیزی تو قلبش هست.باور نکردم.یعنی سعی کردم به خودم بگم که اون بخاطره من نیومده بود.هر بار که از بیرون با دوستم بر می گشتم دم خونمون می ایستادیم و حرف می زدیم.اونم می امد ولی زود می رفت .حقیقتش من زیاد اون رو نمیدیدم،همیشه پشت به اتاقش می ایستادم.دوستم تا بهم می گفت اومد،برمی گشتم ولی اون رفته بود.کم کم دیدم دوستش دارم،یعنی نه،دیدم که عاشقشم!

اون قدر که دیگه نمی تونم بهش فکر نکنم.وقتی که می اومد پشت اون پنجره خوشحال می شدم،خیلی.ولی بعدش بیشتر ناراحت می شدم.با خودم می گفتم شاید اون به خاطره یکی دیگه میاد.

یه روز دلمو زدم به دریا و ازش پرسیدم چرا میای پشت پنجره؟چرا دزدکی نگاه می کنی؟چرا صبر نمی کنی من ببینمت؟

جوابم این بود.

آره،من به خاطره تو میام.به خاطره این که واست احترام قائلم.

گفتم یعنی دوسم نداری؟

گفت جواب اینه که واست احترامه زیادی قائلم و تو واسم خیلی مهمی،همین...

نمی دونستم باید خوشحال باشم یا نه!ولی چه میشد کرد من کاملا در وجود اون غرق شده بودم.از اون به بعد دیگه نیومد پشت پنجره،نیومد....

دلم گرفت،گفتم شاید ازم متنفر شده،اون قدر که دوس نداره بیاد پشت پنجره منو ببینه.دیگه دلم از این همه دوری تنگ شده بود.گاهی وقتها ما ادمها به هم خیلی نزدیکیم ولی بازم دوریم،مثله همین حالا!

اون شب بارون میبارید.خواستم برم بیرون،مامانم گفت با خودت چتر ببر تا خیس نشی.یادم رفت که چترو با خودم ببرم،همون جوری رفتم.رفتمو درست اون جایی که رو به اتاقش بود ایستادم.به اسمون نگاه کردم،روش نوشته بود تنهاش بزار،اون ماله تو نیست...

اون لحظه بود که قلبم ایستاد.

افتادم،نفسهای آخرم بود.

بارون مثله اشک روی صورتم بود.

.....................

.....................

پا شدم،دیدم بدنم روی خاکی که از اشک های بارون خیس شده بود افتاده،تنهای تنهای.

حالا که روحم از بدنم جدا شده دلم می خواد یه بار دیگه به پنجره اتاقش نگاه کنم،ولی این بار که نگاه کردم دیدم اون پشت پنجره ایستاده و داره گریه می کنه!

بعدش هم پرده رو برای همیشه جلوی پنجره  کشید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 18:47  توسط zeynab  | 

چه میشه کرد...

چه میشه کرد....

توتمام لحظه های بی کسی ودربه دری

به این فکرمی کردم که تو عشق اول و اخری

وقتی می دیدمت پشت اون پنجره

حس میکردم تا ابد دیگه مال منی

روزهای  هفته میرفتند اروم و بی صدا  

ولی هر چی اونا میرفتند من می موندم تو تنهایی

اون روزی که بهم گفتی واسه همیشه برو

شک کردم که تو همون عشق اول واخری

اخه چی شد یهو اون همه عشق

 شاید من نبودم برای تو لایق عاشقی

اما بدون حالا که تو رفتی بی خبر

من میمونم تا ابد چشم به راه خبری

یادت باشه اون کسی که عشقمو از یادت برد

همون حسودی بود که بهت فروخت رویاهای خیالی

ولی من همونم که تو تمامه لحظه های غصه هات

شدم همدمو واست یار سفری

خب چه میشه کرد باید برم

اما بدون این نبود رسم عاشقی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 18:26  توسط zeynab  | 

فقط برای یه لحظه...

فقط برای یه لحظه....

برای یه لحظه صبرکن تامنم برسم.صبرکن تابهت بگم چقدردوست دارم.برای یه لحظه باورم کن.باورم کن که تنها باورتو زندگی من وروشن کرده.برای یه لحظه به چشمام نگاه کن.نگاه کن تابفهمی عشقم دروغ نبوده.توخیلی خوبی.اینقدرکه نمیتونم برات بگم.پس برای یه لحظه بهم بگودوست دارم تا برای همیشه بمیرم وازپیش چشمات برم.

فقط برای یه لحظه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 19:26  توسط zeynab  | 

ایمان...

به نام خدایی که بوداماندیدیمش...

ارزوهای ماچقدردست نیافتنی هستند.ارزوهای ما درپشت کوهی ازمه پنهان شده اند.ارزوهای ما....

ارزوهای ماخیلی دورند.

همیشه به ان فکرومی کنیم که ای کاش ارزوهایمان براورده شودامانمیدانیم ان اگربراورده می شددیگرارزونبود.ارزویم راتنها برای یک لحظه می خواهم چون می دانم ان یک لحظه تمام عمرم را دربرمیگیرد.

اه خدای من...

ای کاش ایمان همیشه درقلبم می ماندچون ان زمان هیچ گاه امیدرسیدن به ارزوهایم راازدست نمی دادم.

دارم باورمی کنم خدادرکنارم بوداماندیدیمش.خدایامرا چه شده?ارزوهایم وزندیگی ام وهمه وهمه درهاله ای ازمه گمشده که حتی خودم هم نمی توانم ان را بیابم.

ارزوکرده بودم تورابیابم.ارزوکرده بودم رده پایت راببینم.حس کنم.اماتورفته بودی.تووتمام ارزوهایم...

حال که تونیستی ومن هم دیگرنمی توانم توراببینم ارزو میکنم که ای کاش هیچ گاه باارزوی دیدارتونمیرم.

ارزوهایم به من نزدیک بودندامامن به ان نمی رسم.من می دانم اودوراست.اومرادوست ندارد.

اوبه من فکرنمی کند.

ارزو می کنم یک تحظه برای من باشی.یک لحظه به خاطرمن نفس بکشی.یک لحظه ارام بگیری وارزو می کنم

یک شب دست هایم رابگیری ومراان سوی اسمان ببری چون ارزو کرده بودم ان سوی اسمان برایت کلبه ای بسازم.

راه بی ایانم بازهم برایت ارزومیکنم ولی افسوس که تنها ارزوست...

تقدیم به انکه به هنگام غم در راه بی پایان قلبم قدم می زند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 22:28  توسط zeynab  |