گاه سکوت ازهزاران حرف بامعناتراست
آنگاست که حس میکنی این دل میان غربت است
شایدزندگی خوب باشداما
زین حقیقت ها همه دل ها غمگین است
هرکه آمدازصداقت گویدمیان سرزمین
به گناه دیوانگی زیرانگشت اشاره است
گفتیم زمانه اموخت رسم زندگی
امازمانه هم زغم های سرزمین مابی تاب است
می خندندازظاهرومی گرینددرباطن
آری این باشدوضع ماکه دل هاصادق است
سپیده دم ای کاش نمی آمدپس شب سیاه
چون این گونه قلب شکسته درمیان سیاهی پنهان است
سکوت چه داردکه همه درآن می گریند
شایدخداخواسته که این دل ها غمگین است
غم راتودردل انداختی ولی افسوس
من هنوز ذهنم درحال باورعشق است
زندگی بیمارکردمارابه دردجنون
چه کنیم که دوای دردماتنهادرقبرستان است
تانگاه کردیم دیدیم رخت سفید برتن
گفتنداماده شویدکه حال وقت رفتن است
حدیثی،سخنی،شعری بگویید
که برای رفتن شما وقت تنگ است
هرکه گفت مطلبی برای خویشتن
من چه کنم که وجودم درپی بیگانه ای دگراست
گفتندبگو،زمان به سرامدبایدرفت
گفتم خدایا،یارسلامت وحال من بی قراراست
گفتندچرااینچنین گویی،اوکه رفته
گفتم سکوت می کنم امابدانیداین دل برای اوتاابد صادق است
همه رفتیم رخت سفیدبرتن
نزداو ویارانش که خدای حاضراست
همه راپرسیدندبگوچه کرده ای دردنیا؟
که اینگونه چهره برافروخته است
تک به تک گذشتندتاکه رسیدبه من
همان که ندانست چرااین دل غمگین است
تاآمدم سخن گویم خدایا
گفت گاه سکوت ازهزاران حرف بامعناتراست